صدا
زیرنویس
بیشتر اهالی مستوران به مرض صمصام دچار شده اند و لطیفه با حال بد به میان آن ها نشسته است و به سعی به آرام کردن آن ها دارد، شاور به آن جا می رود و همه را بیرون می کند تا کمکی به او بکند ...
قسمت 1
زن های محل دور هم جمع شده اند لحاف عروسی یکی از دختر ها را می دوزند و دور هم حرف می زنند، جهان دخت و نورا از این که در زندگیشان عشق وجود نداشته است گله می کنند، لطیفه می خواهد دلداری شان دهد که متوجه نبودن لطفعلی و صائب می شود و به دنبالشان می رود ...
قسمت 2
لطیفه کل شهر را می گردد و به عطاری شوهرش می رود و سراغ لطفعلی را می گیرد که لیث می گوید او را ندیده است ، لطیفه شروع به دویدن و گشتن می کند… لیث، حبیب بیگ و نسا خاتون هم به دنبال لطفعلی می گردند و کم کم تمامی اهالی شهر به دنبال او می گردند و صدایش می کنند اما دریغ از کوچیک ترین اثری…
قسمت 3
عمه نسا به همراه گردنبندش راهی خانه شده است او بر سر گنجه اش می رود و شهاب هم به دنبالش در خانه می رود. عمه نسا به او می گوید چشم هایش را بندد و تا وقتی که نگفته چشم باز نکند و خودش لوح را بیرون می آورد تا چاره کار کند او روی لوح دست می کشد و آن را باز می کند…
قسمت 4
دزد لطفعلی در بیابان سوار بر اسب می تازد و به دنبال لطفعلی می گردد و به نظر می آید که او را گم کرده است، لفطعلی با صورت گریان خودش را در میام علفزار قایم کرده تا از چشم دور بماند…
قسمت 5
حبیب بیگ نقاشی چهره لطفعلی را تمام کرده است، لطیفه به آن جا می رود و عکس پسرش را می بیند. لطیفه به پدرش می گوید کسی ادعای چاره ای کرده و گفته اگر از لیث جدا شوی لطفعلی برخواهد گشت و تنها راه همین است. حبیب بیگ به نقاشی می خواهد او را منصرف کند که لطیفه از جایش بلند می شود و می رود...
قسمت 6
لیث به خانه رسیده است که تمام اهالی شهر را در حال سوگواری در خانه اش می بیند و به حبیب بیگ می گوید که باید خودت این قائله را جمع کنی و به همه کسانی که این جا هستند بگویی که دروغ گفته ای…
قسمت 7
وحشیان جهان دخت را به سیاه چاله انداخته اند و او را شکنجه می دهند و غزال خواهرش بالای سرش ایستاده می خواهد به خاطر خیانتش به آن ها و رفتن به مستوران جهان دخت را زنده زنده بسوزاند که ...
قسمت 8
لطیفه یک کاروان عزا و شیون می بینند و لطیفه با دیدن تشییع جنازه کودک به سمتشان می رود و در کنارشان عزاداری می کند. و بعد به سمت قبر پسرش می رود و لیث را درون قبر می بیند لیث به دروغی که گفته بود اعتراف می کند...
قسمت 9
لیث در بیابان و صحرا می گردد و نقاشی او را به هر کاروانی که می بیند نشان می دهد تا بلکه نشانی بیاید اما بی فایده است و مستاصل تنها خدا را صدا می کند و پسرش را از او می خواهد که در همان زمان سیمرغ از بالای سرش رد می شود ...
قسمت 10
در حال پخشبیشتر اهالی مستوران به مرض صمصام دچار شده اند و لطیفه با حال بد به میان آن ها نشسته است و به سعی به آرام کردن آن ها دارد، شاور به آن جا می رود و همه را بیرون می کند تا کمکی به او بکند ...
قسمت 11
لطیفه دست شهاب را می گیرد و او را به حجره شاور می برد و می خواهد واقعیت همه چیز را بداند، اما شاور همه چیز را حاشا می کند و پسرش هم از ترس او لب به دروغ می گشاید که لیطفه از حال بد روی زمین می افتد و از هوش می رود..
قسمت 12
آدم کوتاه قامت قصد زدن سر لیث را دارند که او به کد خدا می گوید من عطار هستم و می توانم چاره کنم تا کلاغ ها از شهر شما بروند و برکت را به خاکتان بر می گردانم…
قسمت 13
لیث در آبادی کوتاه قامت ها منتظر رسیدن بذر ها است و حسابی از دست پیرمرد موذی که از روی دوش او پایین نمی آید، عاصی است. و وقتی که بذر ها می رسد، همگی شروع به کاشتن دانه ها می کنند...
قسمت 14
کوتاه قامت ها لیث را برای قربانی کردن بسته اند که هابیل و قابیل به پدرشان می گویند که لیث دیشب خواهرشان را صدا می کرده، خون پدر راحیل از شنیدن این ماجرا به جوش می آید، لیث هم تمام داستان را برایشان تعریف می کند و...
قسمت 15
غزال در بستر بیماری خوابیده و صولت هم به کنارش نشسته و او را آرام می کند، لطیفه بالای سرش می رود و می گوید تب و علائم بیماری او مانند اهالی مستوران نیست و به نظر می آید که مسموم شده است...
قسمت 16
لیث در خانه برای سهل تمام ماجرا را می گوید و سهل شروع به ریختن اشک شرمندگی می کند و داستان آمدن صولت به همراه لطفعلی را به خانه اش را تعریف می کند...
قسمت 17
لیث در حیاط خانه ای، پسرش را می بیند و او را صدا می زند، لطفعلی به سمت پدرش می دود و او را در آغوش می کشد اما چند نفر آن دو را از هم جدا می کنند و لیث را از خانه بیرون می کنند...
قسمت 18
لیث به همراه سهل راهی شهر شده و دنبال کار می گردد تا بتواند با مراد تصویه حساب کند و پسرش را بگیرد، در آخر پیش رنگرزی کار پیدا می کند و همان جا مشغول می شود…
قسمت 19
یکی از مرد های قبیله وحشیان به سراغ غزال رفته و به او می گوید صولت همان کسی است که پسر آن زن را دزدیده است . بالاخره روز دیدار لیث و لطفعلی سر رسیده است و آن ها برای حساب به خانه مراد می روند. لطفعلی و سوده با هم بازی می کنند و لیث و سهل هم به دیدار مراد رفته اند تا با هم معامله کنند...
قسمت 20
جهان دخت چاقو زیر گلوی نورا می گذارد و تهدیدش می کند که اگر دهان به حرف زدن بگشاید، او و پسر مجنونش را خواهد کشت. بچه ها در حیاط بازی می کنند و شاور هم مشغول انجام کار هایش است که نورا عصبی یقه شاور را می گیرد و به داخل خانه می برد و باهاش حرف می زند...
قسمت 21
مرکب هاجر خاتون و بچه ها به همان کاروان سرایی که لیث عطار پسر صاحبش را از نجات داده بود، رفته اند تا شب را استراحت کنند و صبح زود دوباره به مسیرشان ادامه بدهند که صاحب کاروان سرا آن ها را به خاطر می آورد و حسابی ازشون پذیرایی می کند …
قسمت 22
شاور درب تنور که پر از آتش است را بر می دارد و می فهمد نورا از زیر زمین بیرون آمده و قصد رفتن به داخل شهر را دارد و می خواهد کار جهان دخت را جار بزند. شاور سعی می کند با یک انگشتر او را گول بزند که نورا بدتر داد و بیداد می کند ...
قسمت 23
وحشیان در زمین خودشان در حال مبارزه با یکدیگر هستند و جهان دخت با صورت پوشانده به سراغ یکی از برده ها می رود و سراغ صولت را می گیرد که او می گوید قانون قبیله را شکسته و در بند است…
قسمت 24
لطیفه در خانه با چیز هایی که از عطاری برداشته تلاش می کند تا نامه سوخته لیث را خوانا کند. شاور که در بند است از زندان بانش می خواهد در ازای گرفتن سکه و طلا خبر ببرد و لطیفه را از حجله خرم با خبر کند ...
قسمت 25
خرم به حجله اش رفته و هنگامی که مشغول غذا خوردن است با دیدن جهان دخت، تکه خوراکی به گلویش می چسبد و خفه میشود...
قسمت 26
اهالی مستوران در حال شادی هستند که وحشیان به آن ها حمله می کنند غزال می گوید ما به دنبال شاور و جهان دخت آمده ایم و تا زمانی که پیدایشان نکنیم شهر در همین آشوب است و بهتر است جایشان به ما لو دهید و ...