صدا
زیرنویس
یوزارسیف هویت واقعی خود را برای بنیامین آشکار میکند و نقشهای برای نگهداشتن بنیامین در مصر میکشد. برادران بدون لابی و بنیامین به کنعان برمیگردند. آسنات سعی میکند زلیخا را به ازدواج با یوزارسیف راضی کند....
قسمت 1
بسیاری از مردم کنعان بت پرستند و یعقوب سعی در از بین بردن بتپرستی و هدایت مردم به پرستش خدای یکتا دارد به همین دلیل؛ بزرگان و کاهنان معبد ایشتار از اقدامات او علیه معبد خشمگین هستند. همسر او، راحیل نیز ماه های آخر بارداری را میگذراند...
قسمت2
حال راحیل خوب نیست و جادوگر معبد ایشتار، در تلاش است تا با استفاده از سحر و جادو، راحیل و فرزندش را از بین ببرد. بالاخره فرزند او و یعقوب متولد میشود و نام او را یوسف میگذارند....
قسمت 3
راحیل پس از به دنیا آوردن فرزند دومش؛ از دنیا میرود. یعقوب به پیامبری مبعوث میشود و مردم با او بیعت میکنند. فائقه از یعقوب میخواهد تا یوسف را به نزد خود برده و او را بزرگ کند و....
قسمت 4
یوسف گم میشود و پس از این ماجرا، لیا یوسف را از فائقه میگیرد تا خود از او مراقبت کند. پس از چند روز فائقه به خانه یعقوب می رود و خبر از گم شدن کمربند اسحاق نبی میدهد و یوسف را مسئول گم شدن کمربند میداند....
قسمت 5
یعقوب کابوسی میبیند و از تعبیر شدن آن نگران است. برادران یوسف از توجه و علاقه پدرشان نسبت به یوسف ناراحت هستند و به او حسادت میکنند. یکی از شب ها؛ یوسف رویای عجیبی میبیند و آن را برای پدرش تعریف میکند...
قسمت 6
برادران یوسف که از خواب او خبردار شدهاند، تصمیم میگیرند تا او را از یعقوب جدا کنند بلکه در نبود یوسف؛ مورد توجه پدرشان قرار بگیرند. پس به نزد یعقوب رفته و از او می خواهند تا یوسف را همراهشان به صحرا بفرستد....
قسمت 7
برادران یوسف، با پیراهن خونین او به کنعان بازمیگردند و به همه می گویند که گرگها یوسف را کشته اند. یعقوب که حرف پسرانش را باور نمیکند به همراه مردم به صحرا می رود و به دنبال او میگردد...
قسمت 8
کاروانی که از آن حوالی میگذرد برای برداشتن آب به طرف چاهی که یوسف در آن است؛می روند و او را از چاه بیرون میکشند. برادران یوسف نیز سر میرسند و یوسف را به عنوان برده به صاحب کاروان می فروشند...
قسمت 9
یعقوب که می داند پسرانش در مورد یوسف به او دروغ گفتهاند از آنان میخواهد تا حقیقت را به او بگویند. کاروانیان با اتفاقاتی که در طول مسیر میافتد، نسبت به هویت یوسف دچار تردید میشوند ولی یوسف از هویت خود چیزی نمیگوید. کاروان بالاخره به مصر میرسد...
قسمت 10
مالک، یوسف را به بازار برده فروشهای مصر میبرد تا او را بفروشد. عزیز مصر؛ پوتیفار؛ یوسف را با بالاترین قیمت خریداری میکند و او را به قصر خود برده و به همسرش زلیخا هدیه میدهد. مالک به هویت واقعی یوسف پی میبرد و میخواهد او را از پوتیفار پس بگیرد...
قسمت 11
زلیخا و پوتیفار که فرزندی ندارند؛ یوسف را به فرزندخواندگی میگیرند و نام او را یوزارسیف میگذارند و او را به پیشکار خود میسپارند تا او را آموزش دهد. یعقوب از پسرانش رو برگردانده و نمیخواهد با آنان سخن بگوید تا زمانی که حقیقت را بگویند...
قسمت 12
کاهنان معبد آمون از یوزارسیف نزد بانو زلیخا شکایت میکنند و او را دشمن خدایان مصر میداند. کاریماما، یوسف را در حال عبادت خدای یکتا میبیند و این را به بانو زلیخا میگوید. فرشته مرگ به پیش یعقوب ظاهر میشود و به او میگوید که یوسف زنده است...
قسمت 13
زلیخا، یوزارسیف را همراه خود به معبد آمون میبرد تا او را با آئین مردم مصر آشنا کند. یعقوب که تحمل دیدن فرزندانش را ندارد، در جایی دور از آنان، کلبهای کوچک برای خود میسازد. پوتیفار و یوزارسیف به قصر آمن هوتپ سوم فرعون مصر میروند...
قسمت 14
سالها میگذرد و یوزارسیف به سن جوانی میرسد. و علاقه بانو زلیخا به او روز به روز بیشتر میشود. هونیفر پیشکار قصر بیمار شدهاست و یوزارسیف به جای او به امور قصر رسیدگی میکند. آمن هوتپ و پوتیفار از کارهای کاهنان معابد خشمگین هستند و در فکر چارهای برای نابودی آنان هستند...
قسمت 15
بانو زلیخا به یوزارسیف ابراز علاقه میکند ولی یوزارسیف اعتنایی نمیکند. زلیخا به سفر میرود تا شاید بتواند عشق یوزارسیف را از یاد ببرد اما فایده ای ندارد و پس از بازگشت از سفر...
قسمت 16
بانو زلیخا که از عشق یوزارسیف پریشان و بی قرار شده است برای عبادت به معبد می رود تا شاید آمون او را به خواسته اش برساند و وقتی که می بیند یوزارسیف حاضر نیست به خواسته او تن دهد، تصمیم میگیرد تا یوزارسیف را وادار به اطاعت از خود کند....
قسمت 17
خبر خیانت زلیخا در همه جا پیچیده است، آنِخ ماهو برای بازخواست پوتیفار و زلیخا به قصر آنها می رود. زلیخا از پوتیفار و آنِخ ماهو فرصت می خواهد تا بی گناهی خود را ثابت کند و ترتیب یک مهمانی بزرگ را می دهد...
قسمت 18
زلیخا باز هم خواسته خود را به یوزارسیف میگوید و او را تهدید به زندانی شدن می کند. تلاش های زنان اشراف برای متقاعد کردن یوزارسیف نیز بی نتیجه است. آنخ ماهو نقشه قتل آمن هوتپ را کشیده است و ...
قسمت 19
یوزارسیف، ایناروس و آپوپیس وارد زندان زابیرا میشوند. ننیفر کِپتا که از یوزارسیف کینه دارد؛ با دیدن یوزارسیف به او حمله می کند. زلیخا باخبر میشود که به یوزارسیف در زندان سخت نمیگذرد ؛ خشمگین شده و نامه ای برای رئیس زندان می نویسد...
قسمت 20
کیمونی کاهن، در جستجوی آپوپیس به زندان زابیرا می رود و دستگیر میشود. پوتیفار و آمن هوتپ به دنبال افشای توطئه معبد هستند. بانو زلیخا برای اطلاع او وضعیت یوزارسیف به زندان میرود و از رئیس زندان تقاضای شکنجه او را میکند...
قسمت 21
ایناروس و آپوپیس در زندان خواب میبینند و یوزارسیف خواب آنها را تعبیر میکند. یوزارسیف هویت خود را به زندانیان میگوید و خود را پیامبر خدا معرفی کرده و آنان را به پرستش خدای یکتا دعوت میکند....
قسمت 22
بانو زلیخا و کاری ماما به زندان زابیرا میروند تا یوزارسیف را برای پذیرش خواسته زلیخا متقاعد کنند. آمن هوتپ، آنخ ماهو و کاهنان معبد را برای شرکت در مهمانی دعوت میکند تا دسیسه های آنان را برملا کند....
قسمت 23
آپوپیس به دار آویخته میشود و ایناروس دوباره به شغل سابق خود بازمیگردد. زلیخا در دوری از یوزارسفی شکسته و افسرده شده است. بیماری آمن هوتپ وخیم تر شده است و دیگر امیدی به زنده ماندن او نیست...
قسمت 24
آمن هوتپ چهارم تاجگذاری میکند و به تخت سلطنت مینشیند. او در خواب می بیند هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را میخورند و هفت خوشه گندم خشک ، هفت خوشه سبز را از بین میبرند. آمن هوتپ از معبران معبد، تعبیرخواب خود را می خواهد ...
قسمت 25
ایناروس به زندان میرود تا تعبیر خواب آمن هوتپ را از یوزارسیف بپرسد. آمن هوتپ دستور آزادی یوزارسیف را میدهد ولی او حاضر نیست از زندان خارج شود تا زمانی که بیگناهی اش ثابت شود و شرط میگذارد که ...
قسمت 26
به دستور آمن هوتپ، مجلسی برپا میشود تا معبران معبد؛ تعبیر خواب فرمانروا را اعلام کنند. یوزارسیف به عنوان مشاور اعظم آمن هوتپ منصوب میشود. جسد خواب گزار اعظم در نیل پیدا میشود و مالک نیز به دنبال یوزارسیف میگردد....
قسمت 27
برنامه های یوزارسیف برای مبارزه با خشکسالی کمکم شروع میشود. زندانیان زابیرا به دستور یوزارسیف آزاد میشوند و مالک و یوزارسیف پس از سال ها یکدیگر را میبینند. آنخ ماهو که منافع خود را در خطر می بیند با هورِم هوپ ملاقات میکند...
قسمت 28
یوزارسیف اداره امور مملکت را به دست گرفتهاست و سعی دارد مردم را از آنچه در پیش است، آگاه کند. پوتیفار از دنیا میرود و آمن هوتپ، جانشین او را در مراسم تدفینش به مردم معرفی میکند....
قسمت 29
یوزارسیف، آمن هوتپ را به پرستش خدای یکتا دعوت میکند. آمن هوتپ پس از پذیرش یکتاپرستی؛ نام خود را به آخناتون تغییر میدهد و مجسمه آمون را در حضور بزرگان مصر سرنگون میکند. ننیفر کپتا به یوزارسیف حمله میکند و...
قسمت 30
کار ساخت سیلوهای ذخیره گندم شروع میشود و یوزارسیف مشغول اداره امور است. کاهنان معبد در میان مردم میگردند و آن ها را نسبت به اقدامات یوزارسیف، مردد میکنند. زلیخا از رودامون میخواهد تا هر زمان که از یوزارسیف خبری شد، به او اطلاع دهد...
قسمت 31
زلیخا تمام بردگانش را آزاد می کند. گندم های ذخیره شده نوسط معبد دچار آفت میشوند و کاهنان تلاش می کنند تا بی سروصدا گندم های آفت زده را از بین ببرند. آخناتون دستور بازگشت یوزارسیف از ممفیس را میدهد...
قسمت 32
یوزارسیف پس از مدت طولانی به طبس بازمیگردد. آخناتون و همسرش برای او همسری در نظر گرفتهاند و یوزارسیف با آسِنات ازدواج میکند. کاریماما از دنیا میرود و زلیخا تنهاتر از قبل میشود. یوزارسیف در خواب؛ پیرزنی را میبیند که از او کمک میخواهد
قسمت 33
یوزارسیف برای سرکشی به سیلوها رفته و زلیخا با شنیدن این خبر، به امید دیدن او به محل سیلوها میرود. زلیخا خدمتکارانش را از بردگی آزاد میکند و همه را از قصر خود بیرون میکند. یوسف باز هم خواب آن پیرزن نیازمند را میبیند....
قسمت 34
آنخ ماهو برای شکایت به قصر آخناتون میرود. کاهنان به ناچار برای تهیه گندم به سیلوها رفته و بهای گندمها را پرداخت میکنند. زلیخا نابینا شده و همه جا در جستجوی یوسف است. تاما و تیامِنی به قصر زلیخا بازمیگردند و ...
قسمت 35
به دستور آخناتون یکتاپرستی دین رسمی مصر اعلام میشود و بین پرستندگان آمون و یکتاپرستان درگیری به وجود میآید. یوزارسیف برای دعوت مردم به یکتاپرستی به همه جای مصر می رود. پادیامون و سربازانش به سیلوها حمله میکنند...
قسمت 36
طرفداران معبد، در معبد آمون جمع میشوند و با یوزارسیف مخالفت میکنند. آخناتون لشکرش را برای تصرف معبد و بازداشت کاهنان می فرستد. در کنعان نیز خشکسالی شده است و یعقوب از پسرانش میخواهد که به فکر تهیه گندم باشند....
قسمت 37
فرزندان یعقوب راهی مصر میشوند. خبر رسیدن ده برادر کنعانی به یوزارسیف میرسد و او آنان را در قصر آخناتون میبیند. زلیخا آمون و دیگر بتهای معبد قصرش را سرنگون میکند و به خدای یکتا ایمان می آورد....
قسمت 38
یوزارسیف به برادرانش میگوید که در سفر بعدی باید بنیامین را همراه خود به مصر بیاورند وگرنه به آنان گندم نمیدهد. یوزارسیف به همراه آسنات برای صحبت با مردم به میان آنان میرود و زلیخا که در بین جمعیت حضور دارد یوسف را صدا میزند و ....
قسمت 39
محاکمه آنخ ماهو و کاهنان معبد در قصر آخناتون برگزار میشود. آسنات زلیخا را به خانه خود میبرد و ماجرای عشق زلیخا به یوسف را از زبان ندیمههای او میشنود و برای شکایت از یوسف به جلسه محاکمه کاهنان میرود و ...
قسمت 40
زلیخا برای شکرگزاری از خداوند 40 روز به عبادت مشغول میشود. فرزندان یوسف به کنعان میرسند و سکههای خود را در میان گندمها مییابند. یعقوب حاضر نمیشود تا بنیامین را همراه دیگر پسرانش به مصر بفرستد...
قسمت 41
با اصرار خودِ بنیامین، یعقوب راضی میشود تا او نیز همراه برادرانش به مصر برود. برادران به صورت ناشناس وارد طبس شده تا مأموران یوزارسیف آنان را شناسایی نکنند ولی در نهایت هویتشان مشخص میشود و به نزد یوزارسیف برده میشوند....
قسمت 42
در حال پخشیوزارسیف هویت واقعی خود را برای بنیامین آشکار میکند و نقشهای برای نگهداشتن بنیامین در مصر میکشد. برادران بدون لابی و بنیامین به کنعان برمیگردند. آسنات سعی میکند زلیخا را به ازدواج با یوزارسیف راضی کند....
قسمت 43
یعقوب آنقدر در فراق یوسف و بنیامین گریه میکند تا چشمانش سفید میشوند. سپس درباره عزیز مصر از آنان سؤال میکند و نامهای برای یوزارسیف مینویسد. آخناتون و همسرش به خانه یوزارسیف میروند و زلیخا را برای یوزارسیف خواستگاری میکنند...
قسمت 44
زلیخا به خواستگاری یوزارسیف پاسخ مثبت میدهد. برادران یوسف با نامه پدرشان به مصر بازمیگردند. یوزارسیف باز هم از ماجرای یوسف میپرسد و بالاخره هویت خود را برای آنان فاش میکند و پیراهن خود را برای پدرش میفرستد...
قسمت 45
لابی به کنعان برگشته و همه چیز را برای یعقوب تعریف میکند. یعقوب با پیراهن یوسف، دوباره بینایی اش را به دست میآورد و سپس قوم بنی اسرائیل عازم مصر میشوند و یعقوب و یوسف پس از سال ها انتظار یکدیگر را میبینند...